همون کتاب حافظ قديمی هنوز کنار مانيتورم هست. همون کتابی که تفال زدن رو باهاش ياد گرفتم، فکر می کنم از روزی که شعر رو شناختم، با حافظ بودم؟
دستم رفت روی کتاب حافظ، روی برگاش شست دستمو سر دادم، خيلی شوخ هست اين رند درويش خردمند، هميشه می زنه به هدف:
هشدارم داد
راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست
نويدم داد
هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
شجاعتم بخشيد
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست
آنکه کمين کرده کيست؟
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد؟
جانا، گناه طالع و جرم ستاره نيست
راه نشانم داد
او را به چشم پاک توان ديد چون هلال
هر ديده جای جلوه ی آن ماه پاره نيست
گفتم بسوز و بساز
فرصت شمر طريقه ی رندی که اين نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست
چون گريه سودی ندارد
نگرفت در تو گريه ی حافظ به هيچ روی
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست
دستم رفت روی کتاب حافظ، روی برگاش شست دستمو سر دادم، خيلی شوخ هست اين رند درويش خردمند، هميشه می زنه به هدف:
هشدارم داد
راهيست راه عشق که هيچش کناره نيست
آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نيست
نويدم داد
هر دم که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست
شجاعتم بخشيد
ما را ز منع عقل مترسان و می بیار
کان شحنه در ولايت ما هيچ کاره نيست
آنکه کمين کرده کيست؟
از چشم خود بپرس که ما را چه می کشد؟
جانا، گناه طالع و جرم ستاره نيست
راه نشانم داد
او را به چشم پاک توان ديد چون هلال
هر ديده جای جلوه ی آن ماه پاره نيست
گفتم بسوز و بساز
فرصت شمر طريقه ی رندی که اين نشان
چون راه گنج بر همه کس آشکاره نيست
چون گريه سودی ندارد
نگرفت در تو گريه ی حافظ به هيچ روی
حيران آن دلم که کم از سنگ خاره نيست
2 comments:
همان اول زده به هدف
خوب هشداری داده بهتان
nice
Post a Comment